المحقق السبزواري
820
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
بازگردانند ، و رسول ديگر نامزد كرد تا جواب بازبرد . ديگرباره ، بنده دانشمندى با رسول سلطان فرستادم . چون رسولان به سمرقند رسيدند و پيش ملك رفتند ، شمس الملك از رسول خود پرسيد كه ، « سلطان آلب ارسلان را به رأى و ديدار و كردار چون ديدى ؟ و لشكر چهقدر [ 205 ب ] دارد ؟ و ساز و آلت ايشان چگونه است ؟ » رسول گفت : « اى خداوند ! سلطان را از ديدار و منظر و مردانگى و سياست و هيبت و فرمان هيچ درنمىبايد « 1 » ، و لشكرش را عدد خداى داند ، و زينت و آلت و تجمّل ايشان را قياس نتوان كرد ، و ترتيب ديوان و درگاه و مجلس و بارگاهش همه نيكوست ، و در مملكت ايشان هيچ درنمىبايد ، الّا آنكه يك عيب دارد كه وزيرش رافضى است . » شمس الملك گفت : « اين به چه دانستى ؟ » گفت : « بدان كه نماز پيشين كردم و به خيمهء او رفتم كه با او سخن گويم . او را ديدم انگشترين در دست راست كرده ، گرد بر گرد مىگردانيد . » و دانشمندى كه همراه رسول كرده بودم ، در حال به بنده نوشت كه ، « چنين گذشت تا دانسته باشى . » من عظيم رنجوردل گشتم از بيم سلطان كه او مذهب مرا هميشه بنابر آنكه شافعى بودم بد مىدانست و هميشه سرزنش مىكرد و مىگفت : « دريغا اگر وزير من شافعى نبودى ! » اگر حال بشنود كه مرا رافضى قرار دادهاند و پيش خان سمرقند چنين مذكور شده ، مرا به جان امان نخواهد داد . بىآنكه گناهى داشته باشم سى هزار دينار در اين باب خرج كردم تا اين سخن به گوش سلطان نرسيد . « 2 » و فايدهء اين حكايت آن است كه رسولان در مقام آن مىباشند كه چيزى كه به حسب اعتقاد خود و اعتقاد پادشاه خود عيب دانند پيدا كنند و بازگويند . بايد كه اعاظم ملك ، خصوصا پادشاه و وزرا ، در اين ابواب اهتمام تمام لازم دانند . و ببايد دانست كه به تملّق و چاپلوسى دشمنان فريب نبايد خورد ، و غرّه نبايد گرديد ،
--> مىباختم ، و از يكى شطرنج برده بودم و انگشترى او به گرو ستده و بدانكه به انگشت دست چپ فراخ بود در انگشت دست راست كرده بودم . . . » ( 1 ) . در بايستن يعنى ، كم و لازم داشتن و محتاج بودن . به نقل از : همان ، پانوشت شمارهء 1 . ( 2 ) . نك : همان ، تصحيح هيوبرت دارك ، صص 129 تا 131 و همان ، تصحيح اقبال ، صص 118 تا 120 .